توی پوست خودم نمیگنجیدم که بالاخره امشب میفهمم دیدم داره در  یکی به در تراس در میزنه دیدم کت نواره رفتم در تراس رو باز کردم اومد هم خواستم بگم سلام بغلم کردم گفت ( خوبی بانوی من ) واقعا شیرین بود برام منم بغلش کردم و گفتم ( من خوبم تو خوبی ) هوا داشت کمکم سرد میشد بهش گفتم ( داخل بیای بهتره هوا خیلی سرده بیرون ) سری تکون و گفت ( هر جور دوست داری ) رفتیم داخل من نشستم روی تختم و کت هم نشست روی صندلی میزم و گفت ( مامان و بابات اومدن ) گفتم ( اره صبح که بیدار شدم اومده بودن ) گفت ( خب دیشب با دخترا چیکار میکردین ) یکم فکر کردم و گفتم ( کار های دخترونه که پسرا ازش سر در نمیارن 😜😜😜) 

کت نوار هم خندید و از روی صندلی پاشد و اومد کنارم روی تخت نشست و گفت (  یک سوال به فرض که هویتم رو فهمیدی بعد بیام بازم شب ها پیشت ؟؟ ) یکم با خودم فکر کردم و گفتم ( نه دیگه از این به بعد دیگه صبح ها باهمیم ) کت نوار انگار با خودش یکی دو دو تا کرد و گفت ( هر شما دوست داری بانوی من ) پاشد و جلوی من ایستاد و با دستاش دستام رو گرفت و بلندم کرد بلند شدم و گفت ( خب حالا چشمات رو ببند ) چشمام رو بهم فشار دادم و اروم دستش رو از توی دستم کشید بیرون و گفت ( پلک پنجه ها داخل) از صدایی که اومد مفهمیدم برگشت به حالت عادیش و

گفت ( حالا میتونی چشمات رو باز کنی ) گوشه لب پایینم رو گاز گرفته بودم و در همون حالت گفتم ( مطمعنی ) دستم رو گرفت و گفت ( آروم باش چیزی نمیشه فقط چشمای خوشگلت رو باز کن تا اون چشمای آبیت رو ببینم ) خندیدم و آروم چشمام رو باز کردم و بهش نگاهی کردم نفسم بالا نمیومد باورم نمیشد توی همون حالت گفتم ( آ...دد..رر..ی..نننن ) ادامه دادم (  واقعا خودتی ) هر لحظه نزدیک بود هوش از سرم بپره آدرین گفت ( میدونم که شاید خوشحال نشی که من کت نوارم )

پریدم بغلش و گفتم ( برای چی نباید خوشحال بشم که تو کت نواری هر جوری حساب میکنم میبینم این بهترین حالتی بود که میتونست اتفاق بیوفته ) اونم بغلم کرد که یکهو صدای در زدن اومد و صدای بابام اومد که گفت ( مرینت عزیزم خوابیدی ) از بغلم هم اومدی بیرون و با نگاهی وحشت زده به هم نگاهی کردیم و با هم گفتیم ( وای نه ) یک فکری در جا به ذهنم رسید دست آدرین رو به طرف در کشیدم و گفت ( مرینت حالت خوبه ) همین جوری بودم آدرین رو پشت در گذاشتم و در رو وا کردم ( سلام بابا جون آره داشتم میخوابیدم ) بابام گفت ( باشه عزیزم برو بخواب ) درو بستم آدرین هنوز توی شک بود  که بهش گفتم ( همیشه بهترین جا برای قایم کردن جلو چشم بقیه است ) دوتایی با هم خندیدیم به آدرین گفتم ( ولی هنوز باور نمیشه که کت نواری ) آدرین بهم نگاهی کرد و گفت ( منم انتظار نداشتم مای لیدیم مرینت باشه )

از زبان راوی داستان 

آدرین اومد نزدیک مرینت و دستش رو توی دست مرینت قفل کرد مرینت هم دستش رو محکم دوتایی همزمان سر ها شونو به هم نزدیک کردن و چشماشو آروم بستن لحظه خیلی قشنگ بود دو عاشقی که بهم دیگر رسیده بودند بعد از چند ثانیه سرهاشونو عقب بردن و چشماشونو باز کردند و به هم با لبخند نگاه میکردن

از زبون مرینت 

بهش نگاه کردم و اونم همیجوری بهم نگاه میگرد بهش گفتم ( بیا بریم روی تختم بشینیم که حرف برای گفتن زیاد داریم) رفتیم روی تختم نشستیم آدرین گفت ( خب پس تا الان باید فهمیده باشی کی میخواد برگرده ) با خودم فکر کردم و گفتم ( کککااا...گااااام...میییی) آدرین سر تکون داد گفتم ( واقعا باورم نمیشه 😔) دستام  روی باهام بود که آدرین دستش رو داخل دستم فرو کرد بهش نگاه کردم و آدرین گفت ( برام مهم نیست که کی بیاد و کی بره من الان تورو دارم که پیشمی ) بعد سرش رو گذاشت رو شونم واقعا داشت راست میگفت شاید واقعا این بوده سرنوشت ما که باهم باشیم

به آدرین گفتم ( خب حالا اون به کنار از زندگی خودمون ) بهش نگاه کردم اونم سرش رو از روی شونم برداشت و به من نگاه کرد و ادامه دادم ( حالا نقشه مون برای  شکست هاکماث چیه ) آدرین رفت توی فکر همینجوری از دهنم پرید بیرون( وایسا تیکی و پلک کو ) آدرین برق از سرش پرید و شوکه شد رفتم و جعبه میراکلس ها رو برداشتم و درش رو باز کردم میراکلس مار رو دستم کردم و سس اومد بیرون و گفت ( سلام بر نگهبان معجزه اسا ) گفتم ( سس تیکی و پلک اونجا نیستن ) سس سر تکون داد به معنی نه گفتم ( ممنون سس ) وقتی معجزه گر رو گذاشتم سر جاش به آدرین نگاه کردم سکوتی همه جا رو فرا گرفت که یک صدایی اومد

با آدرین دقیقا به سمت صدا برگشتیم صدا صدا از طرق جعبه خاطراتم میومد رفتم و کلیدش رو برداشتم با آدرین دوتا یی سر جعبه خاطراتم بودیم درو باز کردم دیدم که تیکی و پلک خیلی مجلسی نشستن و دارن با هم حرف میزنن تیکی هم تا منو آدرین رو دید گفت ( سلام مرینت خوبی ) با نگاهی چپ چپ بهش نگاه کردم خودش فهمید چیکار کرده همه خندیدیم پلک تا چشمم که آدرین افتاد رفت بهش چسبید و  گفت ( لطفا فقط یکذره پنیر خواهش میکنم دیگه پنیر زیر پتوت نمیزارم که موقع خواب لهش کنی ) ترکیدم از خنده 

به آدرین نگاه کردم اونم داشت میخندید بهش گفتم ( بده دیگه گناه داره ) به پلک نگاه کردم با یک قیافه مظلومانه بهم داشت نگاه میکرد به آدرین گفتم ( اخه دلت میاد به این قیافه بگی نه ) آدرین به پلک پنیر داد گفت ( واقعا فکر میکنی خیلی معصومه  ) 😒😒 ساعت نگاه کرد نزدیک های ۱۲ شب بود گفت ( من باید  برم بانوی من ) منم سر تکون دادم گفت ( پلک پنجه ها بیرون.  ) تبدیل شد و اومد پیش من تا تراس همراهیش کردم گونه اش بوسیدم و خدافظی کردم و رفت تا جایی که دیده میشد دیدمش 

توی پوست خودم نمیگنجیدم که بالاخره امشب میفهمم دیدم داره در  یکی به در تراس در میزنه دیدم کت نواره رفتم در تراس رو باز کردم اومد هم خواستم بگم سلام بغلم کردم گفت ( خوبی بانوی من ) واقعا شیرین بود برام منم بغلش کردم و گفتم ( من خوبم تو خوبی ) هوا داشت کمکم سرد میشد بهش گفتم ( داخل بیای بهتره هوا خیلی سرده بیرون ) سری تکون و گفت ( هر جور دوست داری ) رفتیم داخل من نشستم روی تختم و کت هم نشست روی صندلی میزم و گفت ( مامان و بابات اومدن ) گفتم ( اره صبح که بیدار شدم اومده بودن ) گفت ( خب دیشب با دخترا چیکار میکردین ) یکم فکر کردم و گفتم ( کار های دخترونه که پسرا ازش سر در نمیارن 😜😜😜) 

کت نوار هم خندید و از روی صندلی پاشد و اومد کنارم روی تخت نشست و گفت (  یک سوال به فرض که هویتم رو فهمیدی بعد بیام بازم شب ها پیشت ؟؟ ) یکم با خودم فکر کردم و گفتم ( نه دیگه از این به بعد دیگه صبح ها باهمیم ) کت نوار انگار با خودش یکی دو دو تا کرد و گفت ( هر شما دوست داری بانوی من ) پاشد و جلوی من ایستاد و با دستاش دستام رو گرفت و بلندم کرد بلند شدم و گفت ( خب حالا چشمات رو ببند ) چشمام رو بهم فشار دادم و اروم دستش رو از توی دستم کشید بیرون و گفت ( پلک پنجه ها داخل) از صدایی که اومد مفهمیدم برگشت به حالت عادیش و

گفت ( حالا میتونی چشمات رو باز کنی ) گوشه لب پایینم رو گاز گرفته بودم و در همون حالت گفتم ( مطمعنی ) دستم رو گرفت و گفت ( آروم باش چیزی نمیشه فقط چشمای خوشگلت رو باز کن تا اون چشمای آبیت رو ببینم ) خندیدم و آروم چشمام رو باز کردم و بهش نگاهی کردم نفسم بالا نمیومد باورم نمیشد توی همون حالت گفتم ( آ...دد..رر..ی..نننن ) ادامه دادم (  واقعا خودتی ) هر لحظه نزدیک بود هوش از سرم بپره آدرین گفت ( میدونم که شاید خوشحال نشی که من کت نوارم )

پریدم بغلش و گفتم ( برای چی نباید خوشحال بشم که تو کت نواری هر جوری حساب میکنم میبینم این بهترین حالتی بود که میتونست اتفاق بیوفته ) اونم بغلم کرد که یکهو صدای در زدن اومد و صدای بابام اومد که گفت ( مرینت عزیزم خوابیدی ) از بغلم هم اومدی بیرون و با نگاهی وحشت زده به هم نگاهی کردیم و با هم گفتیم ( وای نه ) یک فکری در جا به ذهنم رسید دست آدرین رو به طرف در کشیدم و گفت ( مرینت حالت خوبه ) همین جوری بودم آدرین رو پشت در گذاشتم و در رو وا کردم ( سلام بابا جون آره داشتم میخوابیدم ) بابام گفت ( باشه عزیزم برو بخواب ) درو بستم آدرین هنوز توی شک بود  که بهش گفتم ( همیشه بهترین جا برای قایم کردن جلو چشم بقیه است ) دوتایی با هم خندیدیم به آدرین گفتم ( ولی هنوز باور نمیشه که کت نواری ) آدرین بهم نگاهی کرد و گفت ( منم انتظار نداشتم مای لیدیم مرینت باشه )

از زبان راوی داستان 

آدرین اومد نزدیک مرینت و دستش رو توی دست مرینت قفل کرد مرینت هم دستش رو محکم دوتایی همزمان سر ها شونو به هم نزدیک کردن و چشماشو آروم بستن لحظه خیلی قشنگ بود دو عاشقی که بهم دیگر رسیده بودند بعد از چند ثانیه سرهاشونو عقب بردن و چشماشونو باز کردند و به هم با لبخند نگاه میکردن

از زبون مرینت 

بهش نگاه کردم و اونم همیجوری بهم نگاه میگرد بهش گفتم ( بیا بریم روی تختم بشینیم که حرف برای گفتن زیاد داریم) رفتیم روی تختم نشستیم آدرین گفت ( خب پس تا الان باید فهمیده باشی کی میخواد برگرده ) با خودم فکر کردم و گفتم ( کککااا...گااااام...میییی) آدرین سر تکون داد گفتم ( واقعا باورم نمیشه 😔) دستام  روی باهام بود که آدرین دستش رو داخل دستم فرو کرد بهش نگاه کردم و آدرین گفت ( برام مهم نیست که کی بیاد و کی بره من الان تورو دارم که پیشمی ) بعد سرش رو گذاشت رو شونم واقعا داشت راست میگفت شاید واقعا این بوده سرنوشت ما که باهم باشیم

به آدرین گفتم ( خب حالا اون به کنار از زندگی خودمون ) بهش نگاه کردم اونم سرش رو از روی شونم برداشت و به من نگاه کرد و ادامه دادم ( حالا نقشه مون برای  شکست هاکماث چیه ) آدرین رفت توی فکر همینجوری از دهنم پرید بیرون( وایسا تیکی و پلک کو ) آدرین برق از سرش پرید و شوکه شد رفتم و جعبه میراکلس ها رو برداشتم و درش رو باز کردم میراکلس مار رو دستم کردم و سس اومد بیرون و گفت ( سلام بر نگهبان معجزه اسا ) گفتم ( سس تیکی و پلک اونجا نیستن ) سس سر تکون داد به معنی نه گفتم ( ممنون سس ) وقتی معجزه گر رو گذاشتم سر جاش به آدرین نگاه کردم سکوتی همه جا رو فرا گرفت که یک صدایی اومد

با آدرین دقیقا به سمت صدا برگشتیم صدا صدا از طرق جعبه خاطراتم میومد رفتم و کلیدش رو برداشتم با آدرین دوتا یی سر جعبه خاطراتم بودیم درو باز کردم دیدم که تیکی و پلک خیلی مجلسی نشستن و دارن با هم حرف میزنن تیکی هم تا منو آدرین رو دید گفت ( سلام مرینت خوبی ) با نگاهی چپ چپ بهش نگاه کردم خودش فهمید چیکار کرده همه خندیدیم پلک تا چشمم که آدرین افتاد رفت بهش چسبید و  گفت ( لطفا فقط یکذره پنیر خواهش میکنم دیگه پنیر زیر پتوت نمیزارم که موقع خواب لهش کنی ) ترکیدم از خنده 

به آدرین نگاه کردم اونم داشت میخندید بهش گفتم ( بده دیگه گناه داره ) به پلک نگاه کردم با یک قیافه مظلومانه بهم داشت نگاه میکرد به آدرین گفتم ( اخه دلت میاد به این قیافه بگی نه ) آدرین به پلک پنیر داد گفت ( واقعا فکر میکنی خیلی معصومه  ) 😒😒 ساعت نگاه کرد نزدیک های ۱۲ شب بود گفت ( من باید  برم بانوی من ) منم سر تکون دادم گفت ( پلک پنجه ها بیرون.  ) تبدیل شد و اومد پیش من تا تراس همراهیش کردم گونه اش بوسیدم و خدافظی کردم و رفت تا جایی که دیده میشد دیدمش