از زبون مرینت

معجزه آسا رو از همه گرفتم و رفتم خونه میراکلس هارو توی جعبه لش گذاشتم و با تیکی دونفری خوابیدیم فردا صبح پاشیدیم با همه قرار پارک داشتیم نه لوکا بود نه آدرین خب آدرین معلوم بود که باباش اجازه نمیداد که بیاد بیرون ولی لوکا رو نمیدونستم چرا رفتم و از جولیکا پرسیدم ( چرا لوکا امروز نیومده ) جولیکا جواب داد ( ام ...میدونی.......کار داشت نه تونست بیاد ) میدونستم داره بهانه میاره برای همین دیگه چزی نگفتم و رفتم کنار آلیا نشستم باهم صحبت کردیم شب شدداشتم میرفتم خونه تصمیم گرفتم از یک راهی برم که سریع تر برم که زود تر برسم برای همین از کوچه پس کوچه ها رفتم باید سریع تر میرفتم چون کت هر لحظه ممکن بود بیاد سریع داشتم میرفتم که

از زبون ادرین 

میخواستم تبدیل شم برم پیش مرینت که یکی در زد درو وا کرد دیدم ناتالیه گفتم ( بله ) ناتالی با چهره ای همیشه بود جواب داد گفت ( پدرتون پایین منتظره میخواد باهاتون در مورد یک موضوعی صحبت کنه ) گفتم ( الان میام ) ناتالی سری تکون داد و رفت پلگ از توی ژاکتم در اومد و گفت ( بهتر بیشتر استراحت میکنیم حالا کمبر بده که خیلی گگگششننننممممهههه) لبخندی روی لبم نشست و گفتم ( هر چی میخوای بخور ولی خیلی طولش نده که اومدم بریم ) پلگ دیگه چیزی نگفت و رفت سمت کمد کمبر ها و یکی برداشت و گفت ( کجا بودی عزیزم این همه وقت) خندیدم و رفتم پایین بابام پشت میز نشسته بود و با دستش اشاره کرد روبهروم بشین رفتم و درست روبه رو به بابام نشستم بابا شروع به صحبت کرد ( خب ما چون درگیر یک موضوعی شدیم مادر کاگامی و خودش به کشور خودشون برگشتن و فشار کار زیاد تر میشه مثلا باید جلسات عکاسیت رو طولانی تر کنم و ......) بابام همینجوری داشت حرف میزد که نگاهم به ساعت افتاد 15 دقیقه بود که باید پیش مرینت می بودم بابام وقتی حرفش تموم شد گفت ( میتونم برم ) با عجله رفتم توی اتاق  بیشتر از 20 دقیقه بود که باید پیش مرینت می بودم وارد اتاقمشدم با ر نمیشد پلک هنوز داشت میخورد به پلک گفتم ( بد نگذره پلک خان) پلک از روی تختم بلند شد و گفت( نه بابا خیلی هم خوش میگذره توهم بیا بشین کمبر بخور ) دست به سینه وایسادم و سرم رو پایین انداختم و چشمام رو بستم و گفتم ( الان وقت نداریم........پلک پنجه ها بیرون) تبدیل شدم داشتم میرفتم که دیدم 

از زبون مرینت 

سریع داشتم میرفتم که یک پسره ای اومد جلوم و گفت ( کجا خانم خوشگله) میخواستم از کنارش رد شم که بازوم رو گرفت و پرتم کرد عقب و گفت ( به این زودی اخه میخوای بری) از روی زمین بلند شدم بهش نگاه کردم و گفتم ( ببخشید یکم دیرم شده) سرش رو بالا اورد و بهم نگاه کرد و گفت ( حالا یک ذره برای ما وقت بزار ) داشتم عقب عقب راه میرفتم و اونم جلو تر میومد تا خوردم به یک نفر پشت سرم رو نگاه کردم یک نفر دیگه بود دوروبرم رو نگاه کردم و هشت تا پسر از جهت های مختلم داشتن به سمتم میومدن میخواستن بگیرنم که تازه یادم اومد که من لیدی باگم یکیشون به سمتم هجوم اومد با یک لگد پذیراییش کردم جوری که دفعه بعد نتونه بیاد طرفم بقیه که دیدم که مقاومت میکنن همه باهم اومدن طرفم چندتا رو تونستم بزنم ولی اونا زمین گیر نشدن یکشون گرفتم مقاومت میکردم ولی جوری دستم رو از پشتگرفته بود که نمیتونستم تکون بخورم از بقیه جدا شد پسره یکیشون گفت ( به توافق میرسیم نه چارلی ) تازه فهمیدم اسم پسره چارلیه ، چارلی گفت ( عمرا مال خودمه ) 

از زبون کت نوار 

تبدیل شدم داشتم میرفتم که دیدم چندتا پسر درگیرن یک دختر هم بینشون یک از اون پسرا از جمع بقیه شونو خارج دختره رو گرفته بود چوب دستیم رو برداشتم با دوربین زوم کردم روی اونجا امکان نداشت دختره خود مرینت نمیتونستم صبر کنم سعی کردم به اعصابم مصلت باشم چوب دستیم رو رو بلند کردم و رفتم پایین همه نگاه ها بخ طرفم برگشت به جز مرینت سرم پایین بود و چشماش رو بسته بود اخی عزیزم باید زودتر میومدم چوب دستیم رو تکیه دادم زمین و خودم بهش تکیه دادم و گفتم ( باورم نمیشه این دختر بی گناه رو انقدر ترسوندین  ) مرینت تا صدای منو شنید سرش رو آورد بالا و منو نگاه کرد از چشاماش فهمیدم که چقدر ترسیده بود یکی از همون ها گفت ( ببخشید فکر کنم آدرس رو اشتباه اومدی بزن به چاک  ) دستم رو بالا آوردم و گفتم ( واقعا این طرز برخورد با یک ابر قهرنانه در ضمن من دختره رو لازم دارم ) پسره پوزخندی زد بهم و با نگاهی مسخره نگام میکرد صبر نکردم که جواب بده حمله کردم بهشون یکی اومد طرفم جا خالی دادم و ملیه ام رو زیر پاش انداختنم خدایی بد افتاد چند تا دیگه رو تونستم بزنم وقتی بهشون نگاه میکردی همه از یک ور افتاده بودن روی زمین حالا نوبت اون پسره ای بود که مرینت رو گرفته بود رفتم طرفش همونجا یک چاقو در آورد و گذاشت زیر گلو مرینت و گفت ( فقط اگه یک قدم دیگه جلو بیای کشتمش ) همونجا ته بودم میخکوب شدم نمیتونستم کاری کنم پسره که همونجوری بود گفت ( حالا اسلحت رو بنداز پایین ) میله ام رو انداختم روی زمین دیدم مرینت داره یک کاری میکنه نقشه اش رو گرفتم 

از زبون مرینت 

بخاطر اینکه چاقو رو گذاشته بود زیر گلوم یک دستم رو ول کرده بود به کت نگاهی کردم توی شک بود ولی یک بدی دیگه که چاقو جای گلوم بود نمیتونستم پایین رو ببینم دستی رو آزاد بود رو حرکت دادم میخواستم دستی رو که چاقو داشت رو بگیر به کت نگاه کردم سری تکون داد فهمیدم که نقشه ام رو گرفته 

از زبون کت نوار 

نقشه اش رو که گرفتم آروم جوری که پسره نفهمه میله ام رو با پام به عقب کشیوندم و با صدا بلند گفتم ( حالا مرینت ) میله ام رو گرفتم توی دستم و به سمتش حمله ور شدم مرینت هم دستش رو گرفت و پیچوند ( درست مثل قسمت کت بلنس که کمربندش رو برداشت و خواست پاره کنه ) مرینت پاشد توی بغلم گرفتمش و چوب دستیم رو به زمین زدم و بردمش جای خونشون گذاشتمش زمین و گفتم ( تو برو خونتون طبقه بالا منتظرتم ) مرینت رفت داخل خونه پریدم و رفتم روی تراس مرینت روی صندلیش نشستم و منتظرش موندم که بیاد چند دقیقه گذشت و مرینت درو وا کرد و اومد بالا پیشم با حالتی پشیمون و ناراحت گفت ( ببخشید که اونطوری توی دردسر انداختمت ) تعجب کردم که مای لیدی اینشکلی باهم حرف زد بهش گفتم ( برای چی اینشکلی حرف میزنی خب توی دردسر افتاده بودی عزیزم باید نجاتت میدادم )

از زبون مرینت 

تا بهم گفت عزیزم هوش از سرم رفت باور نمیشد داشت اونشکلی حرف میزد بهش گفتم ( یک فکری ......تیکی خال ها روشن) کت نوار با نگاهی شک زده بهم گفت ( چرا تبدیل شد.......) بهش فرصت حرف زدن ندادم دستش رو گرفتم و بردمش روی یکی از پشت بوم ها کت با تعجب پرسید ( چرا اینقدر یکهویی ؟؟؟) خندیدم و گفتم ( دوست داشتم توی این حالت هم با هم باشیم ) و بوسه ای کوچولویی از گونه اش زدم یک ذره سرخ شدم خواستم به روی خودم نیارم برای همین بردمش روی لبه پشت بوم و دو تایی با هم نشستیم به برج ایفل خیره شدم سرم رو ناخداگاه گذاشتم روی شونه کت نوار و ...........

از زبون کت نوار 

خواستم از لیدی باگ سوالی بپرسم میدونستم سرش رو گذاشته روی شونم خواستم سوالی بپرسم سرم رو به طرفش برگردوندم با صحنه ای که دیدم هم شک زده شودم و هم یک لبخند گنده ای روی لبم اومد باورم نمیشد که خوابیده بود غرق در خواب بود عزیزم واقعا دوست داشتم همونجا محکم بغلش کنم ولی خواب بود سرش سر خورد و سرش اومد روی پام خواب خواب بود آروم همونطوری که نفهمه بلندش کردم و بردمش جای خونشون در تراس رو باز کردم با پام و وارد اتاقش شد گذاشتمش روی تختش گوشواره هاش رو برداشتم به حالت عادیش برگشت و دوباره گذاشتمش روی گوشش همونجوری خواب خواب بود روی صندلی اتاقش نشستم چرخ زد و رو به من خواب بود موهاش ریخته بود توی صورتش رفتم جلو تر با انگشتم موهاش رو دادم پشت گوشش خیلی مظلومانه خوابیده بود دلم بد جوری براش رفته بود نمیدونم چرا ولی عاشقش شده بودم نمیتونستم یک روز هم بدون اون دووم بیارم نمیدوستم ولی واقعا عاشقش بودم به ساعت نگاه کردم آخر های شب بود حق داشت خسته باشه پاشدم و گونشو بوسیدم و گفتم( شب بخیر پرنسس کوچولوی من ) پاشدم و رفتم روی تراس میله ام رو انداختم و رفتم خونه گفتم ( پلک پنجه ها داخل ) هم پلک در اومد و گفت ( اخیش .... خیلی نامردیه تو باید مای لیدی تو ببینی من نباید قند عسلم رو ببینم اخه این قبوله جان من اصلا ولش کن کمبر بده ) گفتم ( تموم شد غر زدنات خب میتونی بری کمبر برداری ) رفتم توی فکر مرینت و نفمیدم که کی خوابم برد