از زبون مرینت

یکهو یک چیزی اومد توی اتاقم و مثل یک مار پیچید دورم گفتم ( اینجا چه خبره ) واقعا یک مار غول پیکر بود دورم پیچیده بود و از پنجره بردم بیرون و بردم روی برج ایفل با داد گفت ( لیدی باگ و کت نوار اگه میخواین این دختر زنده بمونه باید معجزه اسا هاتو بدین وگرته پرتش میکنم پایین ) و به رو به من کرد و اروم طوری که فقط من بشنوم گفت ( ببخشید عزیزم امیدوارم دلخور نشی ) بهش گفتم ( لوکا این تویی ) پرید وسط حرف و گفت من دیگه لوکا نیستم من مار بد زاتم ) از روی برج ایفل پرتم کرد پایین توی هوا بودن که تیوی از توی کفیم در اومد و گفت ( الان باید تبدیل شی ) گفتم ( نه تیکی همه میفهمن که من لیدی باگم ) با زمین چند متر فاصله داشتم که

از زبون ادرین

توی اتاق بودم به مرینت فکر میکردم که چطوری میتونه لیدی باشه وقتی لیدی باگ و مرینت هر دو یکجا بودن صدای زنگ خطر گوشیم در اومد نگاه کردم نادیا شاماک ( هیجان زده نشید این فقط یک خبره یک ماز بزرگ غول پیکر که تحت تاثیر اکوما هست رو میبینیم که یک دختر رو گرفته و در بالای برج ایفله و هنوز از لیدی باگ و کت نوار خبری نیست ) به دختری که ماره گرفته بود نگاه کردم نه این امکان نداره اون مرینت بود مار غول پیکر توی فیلم ( لیدی باگ و کت نوار من مار بد زاتم سریع معجزه اسا ها تونو بدین وگرنه مرینت رو از این بالا پرتش میکنم پایین ) پلگ اومد بالا و با حالتی خواب آلودگه گفت ( این نگاه الان وقته تبدیله اره ؟؟) رو به پلگ کردم و گفتم ( دقیقا زدی تو خال ......پلک پنجه ها بیرون )

از زبون مرینت

داشتم سقوط میکردم که فهمیدم دیگه توی هوا در حال سقوط نیستم چشمام رو وا کردم دیدم توی بغل کت نوارم گذاشتم رو زمین و در حالی که به بالای برج ایفل زل زده بود گفت ( تو بروتبدیل شو هواتو دارم ) سری تکون دادم و گفتم ( باشه ) رفتم داخل نزدیک ترین کوچه و گفت ( تیکی و قته تبدیل شده کت نوار بهم نیاز داره .......تیکی خال ها روشن ) رفتم سمت کت دیدم داره با اون شرور میجنگه ولی اون دیگه مار غول پیکر بود یک پسر بود شبیه نه وایسا اون دقیقا لوکا توی لباس میراکلس مار میخواستم برمیش کت که یکهو لوکا تبدیل شد به اون نار غول پیکره دمش رو به سمت من حمله ور کرد یکی هلم داد و انداختم اون ور چشمام رو باز کردم دیدم آرورا است ( هوای طوفانی ) بلند شدم و گفتم باید بیشتر مراقب خودت باشی گفتش ( تو یک بار منو نجان دادی از آکوما پس اینکاری نبود دستم رو گذاشتن رو شونش و گفتم ( ممنون ولی باید بری یک جای امن قایم شی ) رو بهم کرد و گفت ( چشم ) سری تکون دادم و رفتم جلوی کت و یویوم رو انداختم تا کت اسیب نبینه که دستش رو گذاشت رو شونم و داخل گوشم طوری فقط من بشنوم گفت ( سریع برو کمک بیار من جلوش رو میگیرم فقط سریع برو چون دو نفری نمیتونیم از پسش بر بیایم ) سری تکون دادم و گفت ( مراقب خودت باش سعی میکنم سریع برگردم ) از جلو کت پریدم و رفتم خونه در کمد رو وا کردم و جعبه میراکلس ها رو برداشتم و با خودم گفت ( یک نفر کمه باید بیشتر کمک بیارم تیکی که در حال ماکارون خوردن بود گفت ( مطمعنی که میخوای از کویین بی استفاده کنی ولی کلویی که دیگه نمیتونه کویین بی باشه ) با قاطعیت جواب دادم ( نه بابا کلویی نه ولی یک فرد مناسبش رو سراغ دارم ) معجزه گر های روباه لاک پشت و زنبور برداشتم بعد از اینکه تیکی کوکیش رو خورد تبدیل شدم و رفتم جای خونه آلیا طبق معمول نینو خونشون بود و از شانس خوب من کسی خونشون نبود میراکلس هارو بهشون دادم گفتم ( باید خیلی خیلی احتیاط کنین چون هاکماث میدونه شما کیهستین ) سری تکون دادن و رفتیم پشت دیوار قایم شدیم جایی که کت داشت با مار غول پیکر میجنگید واقعا جون نداشت به زور داشت مقاومت میکرد به ریناروژ و کاراپاس گفتم( شما برین کمک کت نوار من میام تاکید نکنم دقیقا عین مبارزه با میراکولور هست باید دقت کنین کت نوار آسیب دید مراقیب باشین) ریناروژ و کاراپاس سری تکون دادن و ریناروژ گفت ( نگران نباش حواسمون به کت نوار هست ) ریناروژ و کاراپاس رفتن دنبال آرورا گشتم دیدم توی یک کوچه هست و داره مبارزه رو نگاه میکنه و تنها بود رفتم پیشش و گفتم ( آرورا من به کمکت نیاز دارم این معجزه آسا کویین بی است که بهت قدرت بی حرکت کردن کردن یا بی حس کردن فرد مقابل رو بهت میده میخوام ازش برای هدف های بالا استفاده کنی حالا آماده ای ) آرورا با حالتی تعجب برانگیز و خوشحال گفت ( من آماده ام ) میراکلس رو از دستم گرفت در جعبه رو باز کرد درو که با کرد وقتی که میخواست کوآمی آزاد بشه آرنجش رو جلو چشماش گرفت وقتی کوآمی جلوش بود آرنجش رو پایین آورد و گفت ( واقعا شگفت انگیزه ) پالن ( سلام ملکه من من پالنم کوآمی تو من به تو کمک میکنه که تبدبل به آبر قهرمان بشی فقط باید بگی پالن ویز ویز ها فعال ) آرورا با حالتی هیجان انگیزی گفت ( ووووووااااااااااایییییییییییی من خوابم یا بیدار باشه باشه آرورا تمرکز کن .......پالن ویز ویز ها فعال ) تبدیل شد بهش گفتم ( نباید کسی بفهمه که هویت واقعیت کیه اگه کسی بفهمه از جمله هاکماث دیگه نمیتونم بهت معجزه گر بدم مثل ) حرفم رو قطع کرد و گفت ( کلویی) بهش گفتم (دقیقا) رفتیم پیش بقییه کت نوار تکیه داده بود به نرده چراغ خیابون و پهلوش رو گرفته بود و ریناروژ و کاراپاس داشتن مقاومت میکردنبه طرف کویین بی چرخیدم و با دستم به بالای یک پشت بوم ( همونجایی که شرور قرمز 1 بود و اونجا بودن ) اشاره کردم و گفتم( کت نوار رو ببر اونجا تا ما بیایم ) رفتم به طرف ریناروژ و کاراپاس و گفتم (یک عقب نشینی کوچولو داریم ) سری تکون دادن و رفتن جایی که کت و کویین بی اونجا بودن من یک ذره تونستم مقاومت کردم و رفتم جای بقیه کت نوار به لبه تیکه داده بود و معلوم بود از درد داره به خودش میپیچید رفتم کنارش و گفتم ( حال تو خوبه من واقعا متاسفم که دیر اومدم باید زود تر میومد ) کت همونجوری که تکیه داده بود بهش نگاه میکردم و دستم رو انداختم زیر بغلش و بلندش کردم انگار درد شدیدی داشت ازش پرسیدم ( از پنجه برنده ات استفاده کردی ) حرفی نزد ولی سرش رو به معنی نه تکون داد و گفتم( خب الان باید یک کاری کنیم ......گردونه خوش شانسی.....یک طناب باید با این چیکار کنم )به هموشون نگاه کردم و فهمیدم باید از همشون استفاده کنم حتی کت گفتم (بچه ها نقشه این.........

از زبون کت نوار

همونطور که بغل لیدی باگ بودم ، نقشه رو توضیح داد نمیتونستم نا حرف زدن نداشتم چون جون نداشتم باید انرژیم رو برای جنگ نگه میداشتم تقریبا نقشه رو فهمیدم وقتی همه فهمیدن آماده شدیم به زور روی چوب دستیم وایساده بود که لیدی باگ گفت ( مطمعنی که میتونی ) به زور حرف زدم و گفتم ( اره ) لیدی باگ ادامه داد ( خب پس کویین بی برو روی برج ایفل و مراقب باش که نبینت ) کویین بی که رفت و لیدی باگ گفت ( خب ریناروژ نوبت توست ) ریناروژ فلوتش رو برداشت و گفت ( سراب ) یک تصویر مثل کویین بی کنار کاراپاس ظاهر شد همه با و اون تصویر خیالی هم رفتیم پایین و با اون ماره رو به رو شدیم به حالت مار غول پیکر تبدیل شد و آماده جنگ شد به ما حمله کرد که کاراپاس گفت (سپر محافظ ) سپر رو که گرفت لیدی باگ آماده شد و گفت ( کت نوار تو هم باید با من بیای ) سری تکون دادم لیدی باگ من رو محکم بغل کرد و به کاراپاس گفت ( سپر رو از بین ببر ) وقتی سپر از بین رفت هر کی به یک سمت رفت منو لیدی باگ به سمت دمش رفتیم منو گذاشت یک جا تا بتونه نقشه اش رو عملی کنه . رفت سمت دمش و تونست به یک جا ببندش وقتی مار فهمید که دیگه نمیتونه تکون بخوره به شکل انسانیش در اومد ولی دستش توی بند بود و کسی نمیتونست بهش نزدیک بشه لیدی باگ با صدا بلند گفت( نوبت توست کویین بی ) کویین بی از روی برج ایفل پرید و درحالی که توی هوا بود گفت ( نیش ) و بعد محکم به پشت مار زد و لیدی باگ رو به من کرد و گفت ( یک ذره کمک می‌کنی) سرم رو بالا آوردم و گفتم ( البته .....‌پنجه برنده ) زدم به انگشترش و آکوما آزاد شد و لیدی باگ گفت ( دیگه شرارت کافی آکوما کوچولو ......وقتشه شرارت خنثی بشه.......گرفتمت...........خدافظ پروانه کوچولو ......................... کفشدوزک معجزه آسا ) وقتی کفشدوزک معجزه آسا رو که گفت کفشدوزک های جادویی دورم پیچیدن حالم خوب خوب شد پنج تایی باهم مشتامون رو زدیم و گفتیم ( بزن قدش ) از همه خدافظی کردم و رفتم خونه

از زبون مرینت

معجزه آسا رو از همه گرفتم و رفتم خونه میراکلس هارو توی جعبه لش گذاشتم و با تیکی دونفری خوابیدیم فردا صبح پاشیدیم با همه قرار پارک داشتیم نه لوکا بود نه آدرین خب آدرین معلوم بود که باباش اجازه نمیداد که بیاد بیرون ولی لوکا رو نمیدونستم چرا رفتم و از جولیکا پرسیدم ( چرا لوکا امروز نیومده ) جولیکا جواب داد ( ام ...میدونی.......کار داشت نه تونست بیاد ) میدونستم داره بهانه میاره برای همین دیگه چزی نگفتم و رفتم کنار آلیا نشستم باهم صحبت کردیم شب شدداشتم میرفتم خونه تصمیم گرفتم از یک راهی برم که سریع تر برم که زود تر برسم برای همین از کوچه پس کوچه ها رفتم باید سریع تر میرفتم چون کت هر لحظه ممکن بود بیاد سریع داشتم میرفتم که .......

برای پارت بعدی 5 نظر