از زبون ادرین

جان من داشت لوکا به میرینت درخواست میداد فقط کافی بود مرینت قبول کنه بعد امشب زندش نمیزاشتم و وقتی مری به لوکا گفت نه بابا تو دلم گفت واقعا برای همین میدونستم برای همین بود که گفته بود که اون فقط یک دوسته تو فکر بودم که یکی دستش رو گذاشت رو شونم و آروم در گوشم زمزمه کرد بیا یک جای خلوت باهات کار دارم سرم رو برگردوندم و دیدم که آلیای بهش گفتم (چرا الان بزار بعد پارک ) آلیا گفت ( اگه میتونستم میگفتم الان نینو رفته یک جایی بهترین فرصته پس بهونه نیار و بیا ) با آلیا توی یکی از همون کوچه های خلوت رفتیم و روبهش کردم و گفتم ( چی شده که اینجوری رفتار میکنی ) آلیا دستش رو گذاشت رو صورتش و گفت ( ببین الان نمیدونم دیره یا نه ولی باید به مرینت بگی که معذرت میخوای ) با تعجل بهش نگاه کردم و گفتم ( چرا مگه چی شده ) آلیا گفت( واقعا باید برات بگم خوت هم اگه فکر کنی میفهمی اصلا ول کن ببین مرینت عاشقت بوده تمام این مدت دقیقا موقعی که مدارس باز شه میشه یک سال ) با شک و تعجب بهش نگاه کردم و میخواستم چیزی بگم که آلیا گفت ( هیچی نگو و فقط گوش کن ببین یک ذره فکر کن اون شال ابی که بهت رسید از طرف پدرت ولی اونو مرینت داد برای تولدت موقعی که اومدی مدرسه و دید که چقدر خوشحالی که اون شال از طرف پدرت بهت رسیده برای همین هیچی بهت نگفت یا اون باری که یک نامه برات اومد نمیدونم خوندیش یا نه ولی اون هم از طرف میرینت و بعدشم مرینت به خاطر این که عاشقت بود اون عکسا رو دیوار داشت و هر موقع میخواست که بهت چیزی بگه به تته پته میوفتاد برای این بود که وقتی میخواست باهات حرف بزنه نمیتونست دست خودش نبود من دیشب که باهاش صحبت کردم گفت که میخواد تورو ول کنه چون تمام این یک سال هر کاری کرد تو ندیدیش خودش

خودش بهم گفت که چند دفعه فقط با لایلا و کلویی عواش شد والا حالا شما باید بری ازش معذرت خواهی کنی ) واقعا توی شک بودم و نمیدونستم که چی بگم آلیا رو به من کرد و گفت ( میدونم رفتی تو شک و نمیتونی چیزی بگی ولی من با نینو میخوایم دو نفری بریم جایی خودت میدونی آدرین ولی به نظر منم اگه جای مرینت بودم ناراحت میشدم چون فکر کن اونقدر برات تلاش کرد بعد تو هم کاگامی رو دیدی رفتی با اون منم بودم ناراحت میشدم ولی حالا دیگع تصمیم با توعه که میخوای چیکار کنی ) آلیا رفت و من همونجا مونده بودم نمیدونستم چیکار کنم از اونجا رفتم بیرون میخواستم به آلیا چیزی بگم که فهمیدم رفته که چیزی دیدم ، دیدم که لوکا دستش رو انداخته بود دور گردن مرینت و داره باهاش حرف میزنه واقعا داشتم جوش میوردم نمیدونم چیکار کنم رفتم و روبه لوکا کردم و گفتم ( مرینت رو چند دقیقه قرض میگیرم با اجازه ) بازوی مرینت رو گرفته بودم و میکشوندم و بردمش یک جای خلوت

از زبون مرینت

بازو مو میکشید توی شک بودم و یک قیافه جدی گرفته بود ترسیده بودم بردم یک جای خلوت با قیافه ای و صدای لرزان گفتم ( آدرین .......حال...ت ....خو.....ب...ه) توی چشمام نگاه کرد قیافه اش اروم شد فقط یک ذره از ترسم کم شد و بهم نگاه کرد و گفت ( چرا ترسیدی نترس کاریت ندارم فقط از خودم ناراحتم که توی این یک سال عشق تو نسبت به خودم ندیدم از خودم نا امید شدم من رو واقعا ببخش که توی این یک سل نمیدیدمت من واقعا معذرت میخوام ) به دیوار تکیه داد و آروم همونطور نشست و سرش رو لای دستاش گذاشت من واقعا توی شک بودم که چطوری فهمیده بود ولی خوشحالم بودم که فهمیده بود ولی ناراحت بودم که اینجوری ازاب وجدان داشت منم همونجوری که ادرین نشسته بود نشستم دستم رو گذاشتم روی زانوش و گفتم

گفتم ( میدونم الان ازاب وجدان داری و به خودت لعنت میکنی ولی بدون که من لیاقت تورو ندارم ) سرش رو بالا اورد و بهم نگاه کرد ادامه دادم ( اون دختره کاگامی دختر خیلی خوبیه خانواده ها تون از نظر مالی بهم میخورین هم باهم دیگه زوج جذابی میشین من میدونم اونو دوسش داری اون لباقت تو است نه منی که حتی توی این یک سال به زور تونستم باهات درست صبحت کنم ) به گوشیم نگاه کردم و گفتم ( ام ...ادرین با اجازه من برم خونه ام ....... میدونی چند تا طراحی دارم خدافظ ) پاشدم و خواستم برم که ادرین دستم رو گرفت و گفت ( پس میشه باهم دوست باشیم و مثل دوتا دوست باهم باشیم ) بهش نگاهی کردم و لبخندی زدم و گفتم ( البته که میشه ادرین من واقعا دیرم شده ) ادرین دستم رو ول کرد و گفت ( خدافظ) روبهش کردم ( خدافظ )

خونه

رسیدم خونه و با عجله روبه مامان و بابا کردم و گفتم سلام مامانم گفت شام نمیخوری بهش گفتم که سیرم و رفتم بالا اخیش کت هنوز نیومده بود روی صندلی اتاقم نشستم و شروع به طراحی کردم نزدیک ۱۰ دقیقه بود که نشسته بودم که از صدا فهمیدم که کت اومد رفتم بالا و دیدم کت اومده سلام و احوال پرسی کردیم و بهش گفتم ( امشب هوا یکم بیرون سرده بیا بریم توی اتاقم ) و دستشو کشیدم و وقتی رفتیم توی اتاق بهم گفت ( نمیخوای درو قفل کنی میدونی که دوست ندارم بابات مارو دوباره باهم ببینه ) خنده کوچک و بی سرو و صدا کردیم و رفتم درو قفل کردم و دقیقا موقعی که خواستم بشینم روی تخت صدای در اومد به کت اشاره کردم که بره توی کمد کت رفت توی کمد و درو وا کردم و دیدم بابامه

به بابام گفتم ( بابا اینجا چیکار میکنی میخواستم بخوابم ) بابام با ذوق بهم گفت ( دوستت اومده امشب پیش ما بمونه چون خواهرش و مامانش رفتن جایی و تا فردا ظهر نیستن ) گفت

به بابام گفتم ( بابا اینجا چیکار میکنی میخواستم بخوابم ) بابام با ذوق بهم گفت ( دوستت اومده امشب پیش ما بمونه چون خواهرش و مامانش رفتن جایی و تا فردا ظهر نیستن ) گفتم (خب اون کیه ) گفت( دوست پسرت لوکاست دیگه ) لوکا از پشت بابام اومد بیرون و گفت ( خوبی مرینت ) با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم ( سلام مرسی راستی یک چیزی بابا و لوکا دوتا ایتون دقت کنین من متاسم ولی دیگه نه لوکا دوست پسرمه نه من دوست دختر لوکام من متاسفم ولی من یکی دیگه ر دوست دارم ) درو بستم

از زبون کت نوار

توی کمد داشتم به حرفاشون گوش میدادم وقتی مرینت اون جمله رو گفت خیالم راحت شد رفتم ذره عقب پام به یک چیزی خورد بهش نگا کردم خیلی اشنا بود

از زبون مرینت

بعد از رد کردن لوکا که حسابی ناراحتش کرده بودم بر می گرده پیش کت ولی کت چیزی توی دستش داره و با چشمانی خشمگین و متعجب بهم زل زده
نکته: (توی تاریکی مرینت فقط چشم های کت رو می بینه)
مرینت : چی شده کت ؟ چرا اینجوری نگاهم میک نی؟
کت میاد جلو و توی نور قرار می گیره و جعبه معجزه اسا توی دستش نمایان میشه و میگه

خب برای بعدی نظر زیاد میخوام