مرینت :
بعد از شکست کلویی همه بچه های کلاس رفتیم پیش آندره و بستنی خریدیم . با آدرین به سمت دکه آندره رفتیم . دیگه باهاش راحت بودم و اونو به چشم دوست نگاه می کردم . لکنتم کامل از بین رفته بود . از آدرین جدا شدم و به سمت لوکا رفتم . یه لحظه برگشتم و بهشون نگاه کردم . اونها واقعا بهم میومدن و من دلیلی برای ادامه این احساس نداشتم . پیش لوکا نشستم و از فکر آدرین در اومدم . الان با لوکام یعنی نباید آدرینی در ذهنم باشه . همون لحظه صدای گیتار نوای قلبم شد و با آرامش چشمامو بستم .
بعد از خوردن بستنی از دوستام جدا شدم و به سمت خونه به راه افتادم . لوکا می خواست برسونتم ولی ازش خواستم که بزاره تنها برم و فکر کنم . فکر کنم به آدرین که حالا با دختر دیگه ایه و من نمی خوام رابطه اون و کاگامی رو به هم بزنم . من لایق آدرین نیستم . من حتی نتونستم علاقمو بهش اثبات کنم . اما این دلیل نمیشه لوکا رو بیشتر از یه دوست بدونم . توی راه بودم که تیکی صدام کرد : مرینت خوبی؟ من دوست ندارم دوباره آکوما دورو بر صاحبم بپلکه .
لبخند اطمینان بخشی بهش زدم و در کیفو دوباره بستم .
در خونه رو باز کردم و با انرژی سلام دادم تا به حال درونم پی نبرن .
دیگه از وقت شام گذشته بود و من هم اشتها نداشتم . بهشون گفتم بیرون غذا خوردم و بدو به اتاقم رفتم .
آدرین : بعد از پارک کاگامی رو تا دم ماشینشون همراهی کردم . بادیگاردمم منو رسوند خونه . به اتاقم رفتم و روی تخت دراز شدم . هم خوشحال بودم هم ناراحت . ناراحتیم به خاطر این بود که لیدی باگ یکی دیگه رو دوست داشتم و مجبور بودم این واقعیت رو قبول کنم . چون حقیقت داشت. حداقل کاگامی رو داشتم که خوشحالم کنه ولی به پای حسی که به لیدی باگ دارم نمی رسه . خیلی دلم گرفته بود . پلگ تازه کلی پنیر خورده بود و آماده بود . پس تبدیل شدم و رفتم به پشت بوم همیشگی . جایی که لیدی باگ گفت برام ارزش قاعله .
همونجا نشستم . کمی بعد کشو قوسی به بدنم دادم . داشتم بدنمو حالت می دادم که یهو دیدم نور اتاق مرینت روشنه . نکنه امشبم اون مثل من حالش گرفته؟ دوست داشتم برم پیشش ولی از اون اتفاق که پدرش یهو منو با مرینت دید روم نمی شد برم اونجا . ولی عزممو جذم کردمو روی پشت بومشون پریدم .
دانای کل (راوی خودتونم)
کت : سلام مرینت!!
قیاقه ا

اش حال نزارش را نشان میداد . غمگین تر از همیشه بود .
مرینت که از آمدن ناگهانی کت نوار جا خورده بود چشمان آبی اش را بزرگ کرد و به گربه سیاه زل زد . اما نمی دانست که در آن لحظه گربه سیاه دارد به چشمان آبیش نگاه می کند و به این فکر می کند که شباهت آنها را به چشمان لیدی باگ چقدر زیاد است .
کت : ببخشید فکر کنم بازم ترسوندمت .
مرینت سرش را چرخاند و دوباره به ماه نگاه کرد : نه اشکال نداره . من تو حال خودم نبود . ببینم تو اینجا چیکار می کنی؟
کت هم به ماه خیره شد : یه حس عجیبی دارم . فکر می کنم اگه لیدی باگ رو فراموش کنم این احساس غریب از بین بره .
مرینت با تعجبی پنهان به کت نگاه کرد : چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کت : بار ها و بار ها ازش درخواست کردم ولی رد کرده . بنظر خیلی اون طرفو دوست داره . به حدی که هیچ جایی برای من نزاشته . واقعا بهش حسودیم میشه .
مرینت لبخند کمرنگی زد : شاید تلاشت بیهوده هم نبوده . تو که نمیدونی چی تو دل اون میگذره . ولی بهت حق میدم . چون درکت می کنم .
کت با تعجب سرش را چزخاند : تو هم کسی رو دوست داری؟
مرینت لبخندی غمگین می زند : داشتم . دیگه ندارم . اونهم جواب منو نداده!!!!!!!!!!!!!!!!
کت : راستش دفعه پیش ازت نپرسیدم کی بوده . می تونم الان ازت بپرسم؟
مرینت در دوراهی گفتن و نگفتن ماند . از طرفی کت را دوستی همه جانبه می دانست و از طرفی می ترسید هویتش در خطر بیفتد ولی بی اختیار زبان به گفتن این راز تلخ گشود: اون پسر کسی بود که با تمام وجود معنی دوست بودن و آنسان بودن رو می دونست . آدرین آگرست . میشناسیش مگه نه؟
قلبش می ایستد . باورش برایش سخت است . مرینت !! کسی که همیشه از او فرار می کرد برای اینکه فکر می کرد مرینت با او راحت نیست .
کت : خب چرا براش تلاش نکردی ؟ یعنی حتی یبار هم براش قدم بر نداشتی؟
مرینت کنار میله ها می نشیند و سرش را به حفاظ ها تکیه می دهد . دستانش را بغل می کند و شروع می کند : خب خب آره همش تقصیر منه . تقصیر خودمه که وقتی درباره احساساتم می خوام باهاش حرف بزنم لکنت می گیرم تقصیر منه که انقدر خجالتیم که نمی تونم کادوی تولدشو خودم بهش تقدیم کنم و بعد اون شالی که با دستای خودم براش درست کردم به اسم پدرش بهش داده میشه . تقصیر منه که هیچوقت عین یه انسان بی پروا عشقمو براش آشکار نکردم .
کت دیگر هیچ چیز نمی شنید . کر شده بود . آنچه را شن

. کر شده بود . آنچه را شنیده بود باور نمی کرد . تمام این مدت تک تک رفتار های مرینت برای عشق بی انتهایش بود نه بخاطر رودربایستی . در موزه افراد مشهور مرینت واقعا می خواست او را ببوسد . آن هدیه شال آبی رنگ دستبافت کار مرینت بود . و برای اینکه ناراحت نشود مرینت چیزی درباره شال به او نگفته بود .
کت : متأسفم !!!!!!!!!! نمی دونستم تو.............
مرینت : نه تو چرا عذر خواهی می کنی؟ مگه تقصیر تواِ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من خودم خودمو ازش محروم کردم .
مرینت که تازه به خودش آمده بود کمی صورتش را مالید و گفت : ببخشید حالتو بد تر کردم .
کت انگار می خواست اشتباهش را جبران کند . شاید هم واقعا مرینت را دوست داشت و می خواست با او باشد . مرینت واقعا شباهت عجیبی به لیدی باگ داشت . وقتی لیدی باگ به مرینت معجزه آسا داده بود آدرین فهمید که مرینت یک دوست خوب است و مشخصات یک ابر قهرمان را هم دارد .
کت : نه اشکال نداره . حرف زدن با تو همیشه حالمو خوب می کنه . باعث میشه سبک بشم . تو دختر فوق العاده ای هستی مرینت .
مرینت لبخندی زیبا می زند . و همین کار باعث تکان خوردن حسی در درون کت می شود . احساسی که ماه هاست آنرا درون خود نگه داشته بود .
آیا واقعا آدرین مرینت را دوست داشت و فقط برای اینکه او را نرنجاند به او نزدیک نشده بود ؟
دیگر شب از نیمه گذشته بود . هر دو همزمان خمیازه ای کشیدند که باعث شد با تعجب به یکدیگر نگاه کنند . ناگهان هر دو شروع به خندیدن کردند .
کت : فکر کنم فقط من نیستم که خستم .
مرینت با خجالت سر پایین انداخت : اینطور بنظر می رسه .
کت از روی نرده ها بلند شد : خب بیشتر از این مزاحمت نمیشم . شب از نیمه گذشته ممکنه خوابت بهم بریزه . شاید قدرتم خراب کردن باشه ولی نمی خوام خواب تو رو خراب کنم .
می خواست برود که مرینت او را صدا زد : کت نوار !!! بازم اینجا میای ؟؟؟؟ حرف زدن با تو خیلی دلنشینه . باعث میشه آروم بشم .
کت به طور کامل به سمت مرینت بر می گردد : حتما میام . منم پیش تو احساس سبکی می کنم .
مرینت با کمی خجالت : پس برای فردا تو رو به یه شبانه (غذای بعد از شام منظورشه مثل عصرانه) دعوت می کنم .
کت خم می شود و تعظیم می کند : حتما بانوی من..............
اما بعد از گفتن این کلمه شک زده می شود . او این نام را فقط به لیدی باگ می گفت . کمی به چشمان مرینت خیره شد و بعد به سرعت دور

اما بعد از گفتن این کلمه شک زده می شود . او این نام را فقط به لیدی باگ می گفت . کمی به چشمان مرینت خیره شد و بعد به سرعت دور شد .
از بون آدرین : به خونه رسیدم و از پنجره داخل شدم . پلگ رو به سرعت داخل کابینت پنیر ها انداختم و ازش خواستم حرف نزنه .
روی تخت نشستم و سرمو توی دستم گرفتم .
مرینت یه دختر شجاع و مهربون . کسی که دروغ نمی گه خلاق و باهوشه . این خصوصیات منو یاد لیدی باگ میندازه ولی مرینت یه چیز دیگست . اون بهترین دوست منه . ولی مگه اون به من علاقه نداره؟ خب............منم به اون علاقه دارم . اون کسی بود که برای من عاشقانه ترین شعری که تا حالا شنیده بودم رو سروده بود . مرینت............من......واقعا اونو دوست داشتم و دارم . ولی بخاطر لوکا و رفتار های عجیبش دوست نداشتم با رفتارم ناراحتش کنم .
ولی حالا دارم می فهمم . من واقعا مرینت رو دوست دارم . پس چرا ازش فرار می کنم؟
ولی دیگه چرا بهش گفتم بانوی من؟؟؟؟ اه . من چه مر گم شده ؟
پلگ : هیچیت نشده فقط عاشق شدی . عاشق کسی که عاشقته . مگه یادت نیست سر کاگامی چی کار کردی؟ چون بخاطرت آکومایی شد دوستش داشتی .
ولی مرینت بخاطر خوشبختی تو ازت گذشت .
باورم نمیشه پلگ چنین حرف خوبی زد ولی.......واقعا مرینت از کاگامی بهتره؟

نظرتون چیه??